سيد محمد باقر برقعى

2986

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

عاشق كسيست لب نگشايد پى گله * صدق سكوت او همه جا برملا شده در عشق كام‌جويى و خودبينىات خطاست * خودمحورى ماست كه اين ماجرا شده « كوهى » به راه عشق اگر پاكباز شد * صد درد او به نيم نگاهى دوا شده قطعه اى سر ، تو هواى تاج دارى * با تاج ، اميد باج دارى غافل شده‌اى ز كار دنيا * كو كرده به كيد و مكر غوغا اين پير عجوزه عالم‌آرا * با كس نكند دمى مدارا بس چشم شهان ز غم شده تر * بس چرخ كسان نموده چنبر بس تاجوران كه تاج دادند * سر در ره تاج ، باج دادند بس خوار و نزار يافت عزّت * بس صاحب گنج يافت ذلّت دل را به فريب او مكن بند * زهرش به لب است و لب پر از قند نادر كه رها شد از سيه‌چال * بر تخت نشست فارغ البال سرداد به راه تاج‌دارى * جان داد ولى در اوج خوارى رنگى كه عجين شده به لاله * خون است درون اين پياله گر چرخ فلك فتد به مشتت * باريست فتاده روى پشتت لبخند فلك مگير بر ريش * قدرى به جفاى آن بينديش غافل شده‌ايم جمله از بند * از خندهء چرخ گشته خرسند شمع وجود در دل ، اميد خندهء مستانه مىزند * ديوانه بين كه سنگ به ديوانه مىزند شمع وجود تو به دلم پرتو افكند * اين شعله‌ايست بر پر پروانه مىزند خواهد طبيب واقف اسرار دل شود * بيگانه‌ايست شب در بيگانه مىزند شايد دعاى نيمه شبى كارساز شد * ساغر نگر كه خنده به پيمانه مىزند گر زلف افكنى ز سر شوق و بيخودى * زاهد سرى به گوشهء ميخانه مىزند هستى دمى و عمر دمى پايدار عشق * « كوهى » چه جاهلان ره افسانه مىزند اى دوست من به لطف تو دارم اميدها * زين رو دل است عربده مستانه مىزند